Tonya Harding












I, Tonya🎬
این فیلم در مورد تانیا هاردینگ بود که دیدمش، یکی از قهرمانان اسکیت نمایشی آمریکا. اول از همه بگم که با انتظاراتی که از فیلم داشتم متفاوت بود. فکر میکردم با وجود همهی تلاشهاش درنهایت با اول شدنش در مسابقات با فیلم خداحافظی میکنیم. اما جادهی زندگی تانیا خیلی پرپیچوخمتر از این حرفا بود.
در پسزمینه، مادری رو داشتیم که ذرهای محبت نسبت به تانیا نداشت و سعی میکرد با جاهطلبیها، بدرفتاریها و سختگیریهای بیجاش ازش چیزی بسازه که همه تحسینش کنند. مادری که هیچوقت تانیا رو تشویق نمیکرد. هیچوقت بهش محبت نمیکرد. هیچوقت بهش لبخند نمیزد و در عوض کتکش میزد. این پدیده رو همین چندوقت پیش توی سریال Love in Sync دیده بودم. مادر جی آن هم بهش به چشم یه ماشین پولسازی نگاه میکرد و از بچگی اونو درگیر تمرینهای سخت و طاقتفرسا کرده بود و جی آن هم مثل تانیا هیچوقت برای مادرش کافی نبود.
با وجود همچین مادری مشخص بود که آیندهی اولین رابطهی عاطفی تانیا چی قرار بود باشه، نه؟ درگیر پسری شد که کتکش میزد و جالبه که فکر میکرد اگه طرف بگه عاشقشه و کتکش بزنه اشکالی نداره. اگرچه تانیا هم در جواب میزدش ولی شوهرش اول این زدنها رو شروع کرد و نمیتونست خشمش رو کنترل کنه.
در پایان دوست دارم به این جملهی جالبی که از مادر تانیا شنیدم اشاره کنم. اینکه گفت توی یه رابطه یه گل هست و یه باغبون. گله اونیه که توجه و مراقبت میخواد و باغبون اونی که به گله رسیدگی میکنه، بهش توجه میکنه، ازش مراقبت و محافظت میکنه. اما به نظر من اینکه یه نفر همیشه گل باشه و یه نفر همیشه باغبون خیلی خستهکنندهست. یعنی نقشها باید جابهجا بشه. وگرنه این میشه "از روی نیاز وارد رابطه شدن" که در تعریف یه رابطهی اصیل جا نمیگیره.